تبلیغات
صفحات جانبیآرشیوآمار بازدید
کل بازدید:
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل مطالب : آخرین بروز رسانی : درباره مالینک دوستان |
آخرین مطالب
:: نفرین حضرت زهرا بر ستمگران و منافقین! - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 )
:: بجاى مادر در شب عروسى حضرت زهرا - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: احسان و انفاق حضرت زهرا در شب عروسى - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: شروع زندگى در خانه اجارهاى - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: اتهام خواستگارى امیرالمؤمنین از دختر ابوجهل - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: حدیث جعلى «النبى لا یورث» - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: نام گذارى حضرت زهرا سلاماللَّهعلیها - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: دفاع مقداد، ابوذر، سلمان، امایمن و بریده اسلمى - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: حضرت فاطمه در فتح مکه - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: ایثار در پذیرایى از مهمان عرب - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: دانستنیها - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: ضرب المثل - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: داستان واقعی - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: داستان کوتاه - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) :: چامه - ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ) یكى از روشهاى مبارزه با ستمگران در زندگى اولیاء خدا و حتى در فرهنگ قرآن برائتجوئى لسانى و لعن و طرد قولى و نفرین، یعنى دعاى بر علیه آنان مىباشد. حضرت زهرا علیهاالسلام به ستمگران و منافقین دوران خود نفرین و لعن مىفرستاد. حضرت زهرا علیهاالسلام در حالى كه خشم مقدس همه و خود او را گرفته بود، به خلیفه مىفرمود: واللَّه لادعون اللَّه علیك، واللَّه لا اكلمك بكلمة ما حییت.(1) (سوگند به خدا تو را نفرین مىكنم، سوگند به خدا تا زندهام كلمهاى با تو صحبت نخواهم كرد.) پس از ماجراى زشت تهاجم به خانه امام و جسارتهاى فراوان درون مسجد و غصب فدك و بىاثر ماندن شهادت شهود و مباحث استدلالى و تداوم سیاستهاى كودتایى سران سقیفه، حضرت زهرا علیهاالسلام در مبارزه منفى با آنان خطاب به ابابكر فرمود: والله لا كلمتك ابدا واللَّه لأدعون اللَّه علیك فى كل صلوة. (2)(سوگند به خدا از این پس هرگز با تو سخن نخواهم گفت سوگند به خدا شكایت تو را به خداوند خواهم نمود و در هر نماز تو را نفرین خواهم كرد.) |
|||||||
|
دعوا سر لحاف ملا بود | |
|
|
در یك شب زمستانی سرد ، ملا در رختخواش خوابیده بود كه یكباره صدای غوغا از كوچه بلند شد . زن ملا به او گفت كه بیرون برود و ببیند كه چه خبر است . ملا گفت : به ما چه ، بگیر بخواب. زنش گفت : یعنی چه كه به ما چه ؟ پس همسایگی به چه درد می خورد . سرو صدا ادامه یافت و ملا كه می دانست بگو مگو كردن با زنش فایده ای ندارد . با بی میلی لحاف را روی خودش انداخت و به كوچه رفت . |
|
گویا دزدی به خانه یكی از همسایه ها رفته بود ولی صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود كه چیزی بردارد. دزد در كوچه قایم شده بود همین كه دید كم كم همسایه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پیش خود فكر كرد كه از هیچی بهتر است . بطرف ملا دوید ، لحافش را كشید و به سرعت دوید و در تاریكی گم شد. وقتی ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسید : چه خبر بود ؟ ملا جواب داد : هیچی ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد كه لحافی كه ملا رویش انداخته بود دیگر نیست . این ضرب المثل را هنگامی استفاده می شود كه فردی در دعوائی كه به او مربوط نبوده ضرر دیده یا در یك دعوای ساختگی مالی را از دست داده است | |
بیماری پدربزرگ (داستان واقعی)
چارلی چاپلین
در فاصلهی این مدت، بابابزرگ را هیچ ندیده بودیم. او از سال گذشته به این طرف حالش زیاد خوب نبود. دستهایش بر اثر نقرس تغییر شکل داده بودند و به این جهت نمیتوانست چنانکه باید به کارش که کفاشی بود بپردازد. سابقاً هر وقت میتوانست دو سه شیلینگی به مادرم کمک میکرد. گاه نیز ما را به شام دعوت میکرد و غذایی به ما میداد به نام «راگوی فقرا». این غذا معجونی بود از جوشاندهی جو سیاه و پیاز در شیر که قدری هم نمک و فلفل به آن میزد. در شبهای زمستان، این بهترین غذا بود که به ما نیروی مقاومت در برابر سرما میبخشید. آنوقتها که خیلی بچه بودم، پدر بزرگ به نظرم پیرمردی میآمد عبوس و تندخو که همیشه دربارهی طرز رفتار من یا برای دستور زبان به من ایراد میگرفت. بر اثر همین دعواها و ایرادهای کوچک، بابابزرگ کمکم در ذهن من به صورت آدمی بد و نفرتانگیز نقش بسته بود. ولی اکنون در بیمارستان بستری بود و از درد روماتیسم مینالید و مادرم هر روز به عیادتش میرفت. این عیادتها فایده هم داشت، چون مادرم معمولاً هر بار با یک کیسه پر از تخم مرغ تازه برمیگشت و در آن دوران قحط و تنگدستی که ما به سر میبردیم چنین نعمتی غنیمتی اشرافی بود. وقتی مادرم خودش نمیتوانست به آنجا برود مرا میفرستاد، و من سخت تعجب میکردم از اینکه پدربزرگ واقعاً مهربان بود و از دیدن من خوشحال. پرستاران بسیار دوستش میداشتند. بعدها برای من نقل کرد که با پرستارها شوخی میکرده و به ایشان میگفته که با اینکه روماتیسم بیچارهاش کرده ولی به کلی از کار نیفتاده است. این لاف و گزافها پرستاران را میخنداند و همه خوششان میآمد. وقتی روماتیسمش تسکین مییافت در آشپزخانهی بیمارستان کار میکرد و آن تخممرغها از آنجا به ما میرسید. روزهایی که به عیادتش میرفتیم معمولاً در رختخواب بوده و بیآنکه کسی متوجه شود کیسهی تخممرغ را از زیر پتو بیرون میکشید و به من میداد، و من هم پیش از رفتن، آن را در لای شلوار ملوانی که به پا داشتم میچپاندم.
ما هفتهها با تخممرغ به سر بردیم و آن را به انواع و اقسام، از نیمرو و نیمبند و پخته با شیر، مصرف کردیم. هرچه پدربزرگ به من میگفت که پرستارها همه دوست او هستند و کم و بیش از ماجرای بیرون دادن تخممرغ مطلعند با این حال من همیشه وقتی میخواستم از بیمارستان بیرون بروم و آن تخممرغها را با خود داشتم میترسیدم و وحشت میکردم از اینکه نکند یک وقت روی کف واکسزدهی سالن لیز بخورم یا شلوار ورقلمبیدهی مرا ببینند و مشکوک بشوند. و عجب آنکه وقتی من میخواستم بروم کسی نبود و پرستارها غیبشان میزد. و به راستی چه روز حزنانگیزی بود آن روز که پدربزرگم خوب شد و از بیمارستان مرخصش کردند.
خلق را تقلیدشان... (افسانهی کوچک چینی)
احمد شاملو
سیچه - دوشیزهیی که به زیبایی شهره بود - بیمار و بستری شد. میگفتند بیماری قلب دارد. خود از این سبب بود که او را در همه حال دست بر سینه نهاده و ابروها به هم درکشیده میدیدند. اما این هر دو به جلوهی زیباییِ رخسارش بسی میافزود.
هم در آن کوی، دختری زشتروی نیز بود که گمان میبرد زیباییِ دلانگیز سیچه از آن است که دست بر سینه میگذارد و ابروها به هم درمیکشد. بر اثر پنداری چنین نادرست، از آن پس همهگاه دستها بر سینه مینهاد و ابروانِ پُرموی سیاه به هم درمیکشید. شیوهی زشتی که از آنچه بود، زشتترش باز مینمود و پراکندهگان دور و برش را پراکندهتر میکرد!
سرود شادیها
والت ویتمن
...وه، بر کشتی به دریا رفتن!
این زمین پابرجای توانفرسا را ترک گفتن،
یکسانی ملالآور خیابانها و پیادهروها و خانهها را رها کردن،
ترا، ای زمین سخت ساکن ترک گفتن، و به کشتی نشستن،
دریا را نوردیدن و نوردیدن و نوردیدن!
وه، از این پس زندگی را بهصورت شعر شادیهای تازه داشتن!
رقصیدن، کفزدن، بهوجد آمدن، فریاد کشیدن، جستن، پریدن،
غلتیدن، شناورشدن!
دریانورد جهان بودن و روی به همهی بندرها داشتن،
خود کشتی شدن، (براستی بنگر این بادبانها را که دربرابر باد و
خورشید میگشایم،)
کشتی تندرو بادبان کشیدهای که از سخنان آبدار و از شادیها
آکنده است.